کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟ (2)
اما شما بافرهنگ نیستید!
«از میان پنجاه و سههزار و هفتصد و بیست و شش نفر هنرمند که جزو رفقای فابریک و احیاناً بازار مشترک سردبیر بهحساب میآیند...»، «از کرامات سردبیر ما این است که مقدماتی فراهم کرد که بتوانیم با امین حیایی و هنگامه قاضیانی مصاحبه کنیم، کاری که دیگر مجلهها عمراً نمیتوانند بکنند!» (مجلهی رویش، شمارهی سوم)
از کسی که چنین چیزهایی را دربارهی خودش (البته بهنام شخصی دیگر) نوشته، باید چه انتظاری داشت؟ کسی که همهی هنرمندان رفیق فابریک و غیر فابریکش هستند، چه احتیاجی به این خودنماییها دارد؟ و بعد هم دروغی شاخدار: آقای مشهور و محبوب! آیا علی کریمیپور نبود که با امین حیایی هماهنگی کرد و بعد گوشی موبایلش را به شما داد تا سوالهایی را که من طرح کردهبودم ازش بپرسی (و بعد مصاحبهی دوسال پیش عبور شیشهای را تنگش بچسبانی و به خواننده قالب کنی)؟ شما قبل از این مصاحبه خانم قاضیانی را میشناختی و اصلاً یکبار تلفنی با ایشان حرف زدهبودی که بخواهی مقدمات گفتوگو را فراهم کنی؟ بعد که به مثلث شیشهای رسیدیم هم لابد من با هنگامه قاضیانی هماهنگ نکردم که بیاید و سوالاتش را هم خودم ندادم؟ و لابد شما کسی نبودی که جوگیر شدی و روی آنتن زنده وعدهی سفر حج به خودش و پسرش دادی ـ که هنوز هم عملی نشده؟ مثل آن سکههایی که شمارههای بچههای پشت صحنه و مجله و... برایش اعلام میشد. مثل آن عکس مهران مدیری که اتفاقی و از روی اینترنت پیدا شد و نسبتش دادی به هفتهی دفاع مقدس و آگاهی از اینکه چنین عکسی در پشت جبهه گرفته شده! باز هم لازم است بگویم تا معلوم شود منظور از جملهای که بر تارک روزنامهی تسخیرشدهی فرهنگ آشتی نشسته و جملههای سرمقالهی شمارهی اول چیست؟ «در تمام سالهایی که در رسانه کار کردهام یاد گرفتهام که با مردم صادق باشم» و «سوگند میخوریم که صداقت حرف اول و آخرمان باشد چرا که در پیشگاه شما مردم با فرهنگ کالایی جز راستی و درستی خریدار ندارد» و...
شما در طول سالهایی که در رسانه کار کردهای یاد گرفتهای که چطور راحت دروغ بگویی و دیگران را احمق فرض کنی؛ یاد گرفتهای که وقتی بچههای مجله (آیدا مصباحی و رضا صدیق ـ که هنوز هم دستمزدشان را ندادهای) به جماران میروند و گزارش میگیرند، شب که به برنامهی مثلث شیشهای رفتی، خاطرات آنها را از قول خودت تعریف کنی و حتی با وقاحت از امام جمارانی نقل قول بیاوری. البته آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان در چند قدمی منزل شماست، اما قدمرنجه نمیکنی که سری به آنجا بزنی و در برنامهی پولاد کیمیایی، باز هم خاطرهی رضا صدیق از این بازدید را (که در مجله هم چاپ شده)، به اسم خودت تمام میکنی. شما همان آدمی هستی که فاکتور سرویس پیام کوتاه را برای سرمایهگذار مجله میفرستی اما پولش را به حساب شرکت خدماتدهنده نمیریزی و شب چاپ مجله، بچهها را مجبور میکنی از خودشان عدد و رقم دربیاورند و بهجای خوانندگان سادهدل مجله به دوست و رفیقهای پرشمار هنرمندت نمره بدهند؛ که مثلاً جشنوارهی هنری راه بیندازی، آن هم با اسم مضحک گیلاس! معنای صداقت همین است دیگر؟! اشتباه که نمیکنم جناب بافرهنگ؟
(چون برخی دوستان وقتی من از ده خط بیشتر مینویسم بدجوری بهشان فشار میآید، بقیهاش بماند برای فردا!) پیوند به تمام نوشتههای مربوط به این موضوع
