گفتهها
و سرودههای آرش افشار
در آینه، عکس من چه کمرنگ شده با احترام به جلیل صفربیگی گرامی که آدم وقتی رباعی مینویسد، من از پوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی فرق دیشب با شبهای دیگر این بود که اول یکی دو ساعتی خوابم برد و بعد بیدار شدم و ماندم تا سپیده. ایستاده بودم توی ایوان خانهای که مهمانش بودیم و از آن بالا شهر را نگاه میکردم و انگار از ذهنم میگذشت که: «کجاست رهایی»؟ و پاسخ مطمئن همیشهام هم در آستین بود که: «مرگ... تنها مرگ!» پ.ن: اینها را که می نوشتم، دیدم «مرگبازی» هم بازی بدی نیست برای این دنیای مجازی و از همینرو دوستان وبلاگدارم را دعوت میکنم به پیشگویی کی و چگونهی مرگشان و آنها را که اجابت کردند، همینجا پیوند میدهم: روزها (یوسف)، دمل (رضا)، در آینه (کاوه) و که زن نبودی اما... (میثم)
تا همین دو سه سال پیش، در جادههای شبانه، آرزوی امتداد شب و بیپایانی راه، رهایم نمیکرد؛ اما نمیدانم که از کی (و چرا) در هر راهی که میافتم، دیگر تنها به پایان فکر میکنم؛ به زودتر تمام شدن و رسیدن. چه فرقی میکنم با آنوقتها و چه بود در آن شبها که دیگر نیست؟ چه عطری در آن جادهها مرا پُر میکرد از وسوسهی رفتن؟ چهرنگی در آن تاریکیها، دورم میکرد از نور سپیده؟ چه میخواستم از درازای راه و از تداوم شب؟
(حالا حتا ترانهای را هم که برای آنشبها گفتهبودم، هر چه میگردم، پیدا نمیکنم!) 
انگار صدام هم بدآهنگ شده
یک دست لباس ِ تازه لازم دارم
پیراهن ِ تنهایی ِ من تنگ شده
تا تمام شعرهایش را ورق نزند، خیالش راحت نمیشود که چیزی از او ندزیده!
من از پرواز بیپَر پُر، تو از انکار بیبالی
شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من دارم
فقط میخوام برگردم، که یکچیزی رو بردارم
همون چیزی که تو میگفتی میدونی یهجایی هست
همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بنبست
تو اما تن نمیدادی به دلسردی و نابودی
به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی
کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست
و حتا من دیگه اون «من» که فکر میکردم هستم نیست!
چقد دورم از این عکسی که افتاده بهجای من
دیگه حتا لباسمم تن من رو نمیشناسن
چقد تنهاترم از اونکه تو میبینی تو آلبوم
چقد سردرگمم تو این سیاهیهای سردرگم
منو پیدا نکن اما فقط میخوام برگردم
که وردارم همونچیزی رو که بعد از تو گم کردم
یاد سالهای دبیرستان افتادم و عرفان و مرگبازیمان. و پاسخی جستن برای پرسشهایی غریب که «کی میمیریم و چگونه و در چه حال و روزگاری؟» یادم هست که در خیال من، عرفان را تصادفی بیجان میکرد و او آرام میدید مرگ مرا.
اما چیز دیگری هم بود که خیلی پیش از آن با باورم قرین شدهبود و در آن بازی هم تکرار شد و هنوز هم ماندهاست: مرگی زودرس! یادم نیست که این پندار جوانمرگی از کی در ذهنم نشست و چه شد که ماند و کمرنگ هم نشد حتا. و تازه وضوحی پیدا کرد از همان سالهای مرگبازی: «سیسالگی پایان است!»
از آنوقت که نمیدانم کی بود و چگونه بود تا همین حالا، هیچ تصویری یا تصوری از بعد سیسالگیام نداشتهام و هیچ گمانی از آنکه در میانسالگی هستم یا آنچه در پیری میکنم.
و بیگمان همین باور است که شکل میدهد به رسم و راه زندگیام. اینکه هرچیزی گذراست برایم یا در هیچ کاری ماندنی نمیشوم یا همین که اینهمه بیهراسم از مرگ. همین آرامشی که دارم و خیلیها پیجوی دلیلش میشوند و جوششی که البته کمتر به چشم میآید...
میدانم که این «وقت دقیق رفتن» شاید خیالی خام باشد و گمانی باطل! سالهای بعد سیسالگی هم شاید بیایند و بروند از پس هم. شاید... و آنوقت باید فکر «آنوقت» را هم کرد. تا این وقت و این لحظه اما چیزی از این فرض بازم نداشته و هیچ از اطمینانم به این پایان نزدیک کم نشده، چنانکه از بزرگداشتم به مرگ!
راستی که هستی چه مایه پرملال و بیهودهوار میشد بی امکان نبودن و رهایی مرگ اگر نبود، زندان زندگی چه رنجبارگونهتر مینمود. 

